|
19 مهر 1391برچسب:, :: 22:24 :: نويسنده : mehdi lovepuk
![]()
19 مهر 1391برچسب:, :: 22:24 :: نويسنده : mehdi lovepuk
نه تو می مانی و نه اندوه ![]()
19 مهر 1391برچسب:, :: 22:24 :: نويسنده : mehdi lovepuk
![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
شلیک می کنی؟ بکن ولی بدان!
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ ![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
می نویسم که تو بخوانى، اما حیف !
خیلی سخته دلت هوای یه نفر رو بکنه ![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
![]() Love can touch us one time ![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد…
![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر ![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
هنوز صدای قدم هایت را پشت سرم می شنوم
ولی من میگویم دوراهی ها تورا ازمن ربودند ![]()
18 مهر 1391برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : mehdi lovepuk
❤گفتم:میری؟ ![]() ![]() |