|
19 مهر 1391برچسب:, :: 22:24 :: نويسنده : mehdi lovepuk
ای دل نگفتمت که گرفتار می شوی با دست خود اسیر شب تار می شوی ای دل نگفتمت که بمان و سکوت کن دست از کسان بدار که بی یار می شوی رفتی و بال بال زدی در هوای عشق دیدی چه زود خسته و بیزار می شوی با تو نگفتم ای گهر اشک بی دریغ بر گونه ام مریز که تب دار می شوی دیدم که می روی پی دیدار گفتم مرو فسرده و بیمار می شوی گفتم اگر که عاشقی ات پیشه هست و راه رسوا چو عشق بر سر بازار می شوی ای دل نگفتمت که تو هم با مرور عمر آخر به دست دور زمان خوار می شوی رفتی، هنوز هم به تو اندیشه می کنم دانم که زود خسته از این کار می شوی نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |